+ - x
 » از همین شاعر
 نشد دراین درسگاه عبرت به فهم چندین رساله پیدا
 حسن شرم آیینه داند روی تابان ترا
 ز گفت وگو نیامد صید جمعیت به بند ما
 در عالمی که با خود رنگی نبود ما را
 چه ممکن است که راحت سری برآورد از ما
 نیست با مژگان تعلق اشک وحشت پیشه را
 به عجزی که داری قوی کن میان را
 کی بود سیری ز ناز آن نرگس خودکام را
 لب جویی که از عکس تو پردازی ست آبش را
 پرتو آهی ز جیبت گل نکرد ای دل چرا

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

گر، دمی ، بوس کفت گردد میسر تیغ را
تا ابد رگهای گل بالد ز جوهر تیغ را
ازکدورت برنمی آید مزاج کینه جو
بیشتر دازد همین زنگار در بر تیغ را
ای که داری سیرگلزار شهادت در خیال
بایدت از شوق زد چون سبزه برسرتیغ را
عیش خواهی صید آفت شوکه مانند هلال
چرخ ابرومی کند برچشم ساغرتیغ را
پردهٔ نیرنگ توفان بود شوق بسملم
خونم آخرکرد بازوی شناور تیغ را
تا مگر یکباره گردد قطع راه هستی ام
چون دم مقراض می خواهم دو پیکر تیغ را
موج توفان می زند جوی به دریامتصل
جوهر دیگر بود در دست حیدر تیغ را
هرکه را دل از غبارکینه جوییها تهی ست
می کشد همچون نیام آسوده در برتیغ را
دل به امید تلافی می تپد اماکجاست
آنقدر زخمی که خواباند به بسترتیغ را
بیدل از هرمصرعم موج نزاکت می چکد
کرده ام رنگین به خون صید لاغرتیغ را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *