+ - x
 » از همین شاعر
 اگر به گلشن ز نازگردد قد بلند تو جلوه فرما
 گل بر رخت گشود نقاب کشیده را
 در بی زری ز جبههٔ اخلاق چین گشا
 نیست با حسنت مجال گفتگو آیینه را
 سخت موهوم است نقش پردهٔ اظهار ما
 نزیبد پرده فانوس دیگر شمع سودا را
 فسون جاه عذر لنگ سازد پرفشانی را
 ز بزم وصل ، خواهشهای بیجا می برد ما را
 ز فسانهٔ لب خامش که رسید مژده به گوش ما
 نرسیدی به فهم خود ره عزم دگرگشا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

سادگی باغی ست طبع عافیت آهنگ را
وقف طاووسان رعناکن گل نیرنگ را
دل چوخون گرددبهار تازه رویی صیدتست
موج صهبا دام پروازست مرغ رنگ را
طبع ظالم را قوی سرمایه سازد دستگاه
سختی افزونترکند الماس گشتن سنگ را
ازکواکب چشم نتوان داشت فیض تربیت
ناتوان بینی ست لازم دیده های تنگ را
مانع جولان شوقم پای خواب آلود نیست
تار نتواند دهد افسردگی آهنگ را
خار شوق از پای مجنون غمت نتوان کشید
شیرکی خواهد جدا بیند ز ناخن چنگ را
با نسیم خندهٔ گل غنچه از خود می رود
دل صداباشد شکست شیشه های رنگ را
می کند دل را غبار درد تعلیم خروش
طوطی مینای ما آیینه داند سنگ را
گر نداری طاقت از اظهار دعوی شرم دار
شوخی رفتار رسوایی ست پای لنگ را
زندگی در بندوقید رسم عادت مردن است
دست ، دست تست ، بشکن این طلسم ننگ را
زآمد ورفت نفس آیینهٔ دل تیره شد
موج صیقل آبیاری کرد بیدل زنگ را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *