+ - x
 » از همین شاعر
 بیا کز غیر تو بیزار گشتم
 آه از این زشتان که مه رو می نمایند از نقاب
 سخن تلخ مگو ای لب تو حلوایی
 سبکتری تو از آن دم که می رسد ز صبا
 ما به سلیمان خوشیم دیو و پری گو مباش
 تو هر چند صدری شه مجلسی
 هر که ز عشاق گریزان شود
 نام آن کس بر که مرده از جمالش زنده شد
 بکت عینی غداه البین دمعا
 ای آنک تو خواب ما ببستی

 » بیشتر بخوانید...
 دلهای گریخته
 رشته کار بدست من بيکار ه بود
 شاهدان گر دلبری زین سان کنند
 بسمل ناز
 یک بغض جن گرفته گلوی مرا گرفت
 گر چه افتاد ز زلفش گرهی در کارم
 بهار را باور کن
 چه ظلمت است اینکه گشت غفلت به چشم یاران ز نور پیدا
 بنفشه زلف من ای سر و قد نسرین تن

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

شعر من نان مصر را ماند
شب بر او بگذرد نتانی خورد
آن زمانش بخور که تازه بود
پیش از آنک بر او نشیند گرد
گرمسیر ضمیر جای ویست
می بمیرد در این جهان از برد
همچو ماهی دمی به خشک طپید
ساعتی دیگرش ببینی سرد
ور خوری بر خیال تازگیش
بس خیالات نقش باید کرد
آنچ نوشی خیال تو باشد
نبود گفتن کهن ای مرد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *