+ - x
 » از همین شاعر
 عشق تو مست و کف زنانم کرد
 باز درآمد ز راه فتنه برانگیز من
 اگر آب و گل ما را چو جان و دل پری بودی
 ما انصف ندمانی، لو انکر ادمانی
 چون نمایی آن رخ گلرنگ را
 شیرمردا تو چه ترسی ز سگ لاغرشان
 آه چه دیوانه شدم در طلب سلسله ای
 باد بین اندر سرم از باده ای
 بر آستانه اسرار آسمان نرسد
 چه باک دارد عاشق ز ننگ و بدنامی

 » بیشتر بخوانید...
 کله بی سوژه
 خوش جامه که در هر نارسا رساست
 بر سنگ زدم دوش سبوی کاشی
 اگریک شب خودت را جای این مهتاب بگذاری
 مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو
 چند سالی شد غمش در سینه غِجک می­زند
 در فاصله ها
 نیم گلباز و نی گل می فروشم
 لالایی
 تبعیدگاه

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

کی باشد اختری در اقطار
در برج چنین مهی گرفتار
آواره شده ز کفر و ایمان
اقرار به پیش او چو انکار
کس دید دلی که دل ندارد
با جان فنا به تیغ جان دار
من دیدم اگر کسی ندیدست
زیرا که مرا نمود دیدار
علم و عملم قبول او بس
ای من ز جز این قبول بیزار
گر خواب شبم ببست آن شه
بخشید وصال و بخت بیدار
این وصل به از هزار خوابست
از خواب مکن تو یاد زنهار
از گریه خود چه داند آن طفل
کاندر دل ها چه دارد آثار
می گرید بی خبر ولیکن
صد چشمه شیر از او در اسرار
بگری تو اگر اثر ندانی
کز گریه تست خلد و انهار
امشب کر و فر شهریاریش
اندر ده ماست شاه و سالار
نی خواب رها کند نه آرام
آن صبح صفا و شیر کرار


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *