+ - x
 » از همین شاعر
 مفروشید کمان و زره و تیغ زنان را
 گر تو خواهی وطن پر از دلدار
 هرگز ندانم راندن مستی که افتد بر درم
 مرا چون ناف بر مستی بریدی
 حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو
 قند بگشا ای صنم تا عیش را شیرین کند
 یک خانه پر ز مستان، مستان نو رسیدند
 مستیم و بیخودیم و جمال تو پرده در
 شتران مست شدستند ببین رقص جمل
 نه چرخ زمرد را محبوس هوا کردی

 » بیشتر بخوانید...
 حافظه
 هرکجا نسخه کنند آن خط ریحانی را
 دو رباعی
 اُحُد (3)
 می خور که ز دل کثرت و قلت ببرد
 اسرار ازل را نه تو دانی و نه من
 بیا که قصر امل سخت سست بنیادست
 کرده ام باز به آن گریهٔ سودا، سودا
 شاهد آن نیست که مویی و میانی دارد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

نزدیک توام مرا مبین دور
پهلوی منی مباش مهجور
آن کس که بعید شد ز معمار
کی گردد کارهاش معمور
چشمی که ز چشم من طرب یافت
شد روشن و غیب بین و مخمور
هر دل که نسیم من بر او زد
شد گلشن و گلستان پرنور
بی من اگرت دهند شهدی
یک شهد بود هزار زنبور
بی من اگرت امیر سازند
باشی بتر از هزار مأمور
می های جهان اگر بنوشی
بی من نشود مزاج محرور
در برق چه نامه بر توان خواند
آخر چه سپاه آید از مور
خلقان برقند و یار خورشید
بی گفت تو ظاهرست و مشهور
خلقان مورند و ما سلیمان
خاموش صبور باش و مستور


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *