+ - x
 » از همین شاعر
 هیچ باشد که رسد آن شکر و پسته من
 مهمان شاهم هر شبی بر خوان احسان و وفا
 دل معشوق سوزیده است بر من
 ساقیا چون مست گشتی خویش را بر من بزن
 دانی که کجا جویی ما را به گه جستن
 رنج تن دور از تو ای تو راحت جان های ما
 ای روی مه تو شاد خندان
 ستیزه کن که ز خوبان ستیزه شیرینست
 باز بهار می کشد زندگی از بهار من
 دو چشم اگر بگشادی به آفتاب وصال

 » بیشتر بخوانید...
 آشوب تخیل
 جهنم در جزیره
 با سماجت یک الماس
 خط آفتاب
 شبانه
 عبث
 دست پلید غم
 پری دریایی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

گفتی که زیان کنی زیان گیر
گفتی که تو ملحدی چنان گیر
گفتی که تو روبهی نه ای شیر
ما را سقط همه سگان گیر
گفتی که ز دل خبر نداری
ای مونس دل مرا زبان گیر


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *