+ - x
 » از همین شاعر
 چرخ فلک با همه کار و کیا
 اگر امروز دلدارم درآید همچو دی خندان
 عاشق دلبر مرا شرم و حیا چرا بود
 از اول امروز حریفان خرابات
 می زن سه تا که یکتا گشتم مکن دوتایی
 چون ز صورت برتر آمد آفتاب و اخترم
 نقش بند جان که جان ها جانب او مایلست
 یوسف آخرزمان خرامان شد
 ای آنک تو را ما ز همه کون گزیده
 خواجه چرا کرده ای روی تو بر ما ترش

 » بیشتر بخوانید...
 روزگارت غرق دلتنگی و ناچاری شده
 گرگی بیرون می آید از غار
 تو می دانی صواب و ناصوابم
 سی و سومین نهال
 شاعر به مرگ عاطفه ماتم گرفته است
 خوش جامه که در هر نارسا رساست
 عشق چیست؟
 او با ما، با ماست
 مثل یک بوتل ودکای پس از خوردن بود
 در فصل بهار اگر بتی حور سرشت

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

گر به خلوت دیدمی او را به جایی سیر سیر
بی رقیبش دادمی من بوسه هایی سیر سیر
بس خطاها کرده ام دزدیده لیکن آرزوست
با لب ترک خطا روزی خطایی سیر سیر
تا یکی عشرت ببیند چرخ کو هرگز ندید
عشرت کدبانوی با کدخدایی سیر سیر
یک به یک بیگانگان را از میان بیرون کنید
تا کنارم گیرد آن دم آشنایی سیر سیر
دست او گیرم به میدان اندرآیم پای کوب
می زنم زان دست با او دست و پایی سیر سیر
ای خوشا روزی که بگشاید قبا را بند بند
تا کشم او را برهنه بی قبایی سیر سیر
در فراق شمس تبریزی از آن کاهید تن
تا فزاید جان ها را جان فزایی سیر سیر


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *