+ - x
 » از همین شاعر
 آن دل که گم شده ست هم از جان خویش جوی
 گر چپ و راست طعنه و تشنیع بیهده ست
 دریوزه ای دارم ز تو در اقتضای آشتی
 ای خاک کف پایت رشک فلکی بوده
 علم عشق برآمد برهانم ز زحیرم
 چون آینه رازنما باشد جانم
 زان شاهد شکرلب زان ساقی خوش مذهب
 عزم رفتن کردۀ چون عمر شیرین یاد دار
 گفت کسی خواجه سنایی بمرد
 به من نگر که بجز من به هر کی درنگری

 » بیشتر بخوانید...
 عشق عمومی
 می لغزد
 فرنگی را دلی زیر نگین نیست
 بسر ز افسر تسليم افتخارم بس
 رنگه هویت خود باخته اند
 یاد باد آن که نهانت نظری با ما بود
 هستی به تپش رفت و اثر نیست نفس را
 شب وصل است و نبود آرزو را دسترس اینجا
 خوشتر ز عیش و صحبت و باغ و بهار چیست
 تو در دریا نئی او در بر تست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

گرم در گفتار آمد آن صنم این الفرار
بانگ خیزاخیز آمد در عدم این الفرار
صد هزاران شعله بر در صد هزاران مشعله
کیست بر در کیست بر در هم منم این الفرار
از درون نی آن منم گویان که بر در کیست آن
هم منم بر در که حلقه می زنم این الفرار
هر که پندارد دو نیمم پس دو نیمش کرد قهر
ور یکی ام پس هم آب و روغنم این الفرار
چون یکی باشم که زلفم صد هزاران ظلمتست
چون دو باشم چونک ماه روشنم این الفرار
گرد خانه چند جویی تو مرا چون کاله دزد
بنگر این دزدی که شد بر روزنم این الفرار
زین قفص سر را ز هر سوراخ بیرون می کنم
سوی وصلت پر خود را می کنم این الفرار
در درون این قفص تن در سر سودا گداخت
وز قفص بیرون به هر دم گردنم این الفرار
بی می از شمس الحق تبریز مست گفتنم
طوطیم یا بلبلم یا سوسنم این الفرار


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *