+ - x
 » از همین شاعر
 تو نفس نفس بر این دل هوسی دگر گماری
 جانا بیار باده و بختم بلند کن
 خیزید عاشقان که سوی آسمان رویم
 چه آفتاب جمالی که از مجره گشادی
 شنو ز سینه ترنگاترنگ آوازش
 پنجم
 دیدن روی تو هم از بامداد
 برفتیم ای عقیق لامکانی
 بی او نتوان رفتن بی او نتوان گفتن
 چون بدیدم صبح رویت در زمان برخیستم

 » بیشتر بخوانید...
 گر کنم با این سر پرشور بالین سنگ را
 نگاهی فر این جان در بدن بین
 راست بودم من زمانی، گشته ام حالا کجک
 زهرآگین
 خدا چو صورت ابروی دلگشای تو بست
 سری را سرنوشت از مادری بیرون نیاورده
 تیک هی
 سوگ سرود ۱
 چو گل هر دم به بویت جامه در تن
 هواخواه توام جانا و می دانم که می دانی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

از دور بدیده شمس دین را
فخر تبریز و رشک چین را
آن چشم و چراغ آسمان را
آن زنده کننده زمین را
ای گشته چنان و آن چنانتر
هر جان که بدیده او چنین را
گفتا که که را کشم به زاری
گفتمش که بنده کمین را
این گفتن بود و ناگهانی
از غیب گشاد او کمین را
آتش درزد به هست بنده
وز بیخ بکند کبر و کین را
بی دل سیهی لاله زان می
سرمست بکرد یاسمین را
در دامن اوست عین مقصود
بر ما بفشاند آستین را
شاهی که چو رخ نمود مه را
بر اسب فلک نهاد زین را
بنشین کژ و راست گو که نبود
همتا شه روح راستین را
والله که از او خبر نباشد
جبریل مقدس امین را
حالی چه زند به قال آورد
او چرخ بلند هفتمین را
چون چشم دگر در او گشادیم
یک جو نخریم ما یقین را
آوه که بکرد بازگونه
آن دولت وصل پوستین را
ای مطرب عشق شمس دینم
جان تو که بازگو همین را
چون می نرسم به دستبوسش
بر خاک همی زنم جبین را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *