+ - x
 » از همین شاعر
 بخش شانزدهم
 بت من به طعنه گوید چه میان ره فتادی
 ای دلبر بی دلان صوفی
 یک جام ز صد هزار جان به
 بُد دوش بی تو تیره شب و روشنی نداشت
 بشکن قدح باده که امروز چنانیم
 بار دگر آن دلبر عیار مرا یافت
 مولانا مولانا اغنانا اغنانا
 هله ای طالب سمو بگداز از غمش چو مو
 چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون

 » بیشتر بخوانید...
 تو همچو صبحی و من شمع خلوت سحرم
 یکی درد و یکی درمان پسندد
 اول آمد مخزن دل از در اسرار اشک
 کلاه های سفید و کله های سیاه
 تنورت گرم تا ماند؛ بسوزانم بسوزانم!
 تزویر
 سرنوشت
 آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند
 هر که شد محرم دل در حرم یار بماند
 شاهد آن نیست که مویی و میانی دارد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

مطربا عیش و نوش از سر گیر
یک دو ابریشمک فروتر گیر
ننگ بگذار و با حریف بساز
جنگ بگذار جام و ساغر گیر
لطف گل بین و جرم خار مبین
جعد بگشا و مشک و عنبر گیر
فربه از توست آسمان و زمین
این یک استاره را تو لاغر گیر
داروی فربهی خلق تویی
فربهش کن چو خواهی و برگیر
خرمش کن به یک شکرخنده
شکری را ز مصر کمتر گیر
بخت و اقبال خاک پای تواند
هر چه می بایدت میسر گیر
چونک سعد و ظفر غلام تواند
دشمنت را هزار لشکر گیر
ای دل ار آب کوثرت باید
آتش عشق را تو کوثر گیر
گر غلامی قیصرت باید
بنده اش را قباد و قیصر گیر
هر که را نبض عشق می نجهد
گر فلاطون بود تواش خر گیر
هر سری کو ز عشق پر نبود
آن سرش را ز دم مأخر گیر
هین مگو راز شمس تبریزی
مکن اسپید و جام احمر گیر


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *