+ - x
 » از همین شاعر
 ای خواجه نمی بینی این روز قیامت را
 ای دهان آلوده جانی از کجا می خورده ای
 چه بویست این؟ چه بویست این؟ مگر آن یار می آید؟
 واجب کند چو عشق مرا کرد دل خراب
 آن شمع چو شد طرب فزایی
 دگرباره سر مستان ز مستی در سجود آمد
 جاء الربیع و البطر زال الشتاء و الخطر
 چو آفتاب برآمد ز قعر آب سیاه
 چو در رسید ز تبریز شمس دین چو قمر
 همه خوردند و بخفتند و تهی گشت وطن

 » بیشتر بخوانید...
 گل بر يخنت در سر جاکت زده ای باز
 کاغذ دیواری
 بی دروغ
 قصه ی عشق
 شدم از بسکه سخنور سخن از يادم رفت
 سازهای سينهٔ ما کمتر از سنتور نيست
 ایستاده ام که رهگذری عاشقم کند
 دل می رود و نیست کسی داد رس ما
 فشاند محمل نازت گل چه رنگ به صحرا
 مهربان

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

جان خراباتی و عمر بهار
هین که بشد عمر چنین هوشیار
جان و جهان جان مرا دست گیر
چشم جهان حرف مرا گوش دار
صورت دل آمد و پیشم نشست
بسته سر و خسته و بیماروار
دست مرا بر سر خود می نهاد
کای به غم دوست مرا دست یار
درد سرم نیست ز صفرا و تب
از می عشقست سرم پرخمار
این همه شیوه ست مرادش توی
ای شکرت کرده دلم را شکار
جان من از ناله چو طنبور شد
حال دلم بشنو از آواز تار


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *