+ - x
 » از همین شاعر
 ای دیده مرا بر در واپس بکشیده سر
 سپیده دم بدمید و سپیده می ساید
 خفته نمود دلبر گفتم ز باغ زود
 هست مستی که مرا جانب میخانه برد
 ای زیان و ای زیان و ای زیان
 هله پاسبان منزل تو چگونه پاسبانی
 ای کار من از تو زر ای سیمبر مستان
 خوشی آخر بگو ای یار چونی
 ای توبه ام شکسته از تو کجا گریزم
 مرا پرسید آن سلطان به نرمی و سخن خایی

 » بیشتر بخوانید...
 گل بر يخنت در سر جاکت زده ای باز
 سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت
 شتر را بچه او گفت در دشت
 امشب کنار لاش خودت ساعتی بمان
 ما مرغ اسیر بی پر و بال توییم
 اگر اندیشه کند طرز نگاه او را
 می رسی نرم تر از نم نم باران کرده
 لگد
 بحر می پیچد به موج از اشک غم پرورد ما
 بهار و گل طرب انگیز گشت و توبه شکن

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

در بگشا کآمد خامی دگر
پیشکشی کن دو سه جامی دگر
هین که رسیدیم به نزدیک ده
همره ما شو دو سه گامی دگر
هین هله چونی تو ز راه دراز
هر قدمی غصه و دامی دگر
غصه کجا دارد کان عسل
ای که تو را سیصد نامی دگر
بسته بدی تو در و بام سرا
آمدت آن حکم ز بامی دگر
گر به سنام سر گردون روی
بر تو قضا راست سنامی دگر
ای ز تو صد کام دلم یافته
می طلبد دل ز تو کامی دگر
ای رخ و رخسار تو رومی دگر
ای سر زلفین تو شامی دگر
سوی چنان روم و چنان شام رو
تا ببری دولت را می دگر
لطف تو عام آمد چون آفتاب
گیر مرا نیز تو عامی دگر
هر سحری سر نهدت آفتاب
گوید بپذیر غلامی دگر
بر تو و برگرد تو هر کس که هست
دم به دم از عرش سلامی دگر
بی سخنی ره رو راه تو را
در غم و شادیست پیامی دگر
این غم و شادی چو زمام دلند
ناقه حق راست زمانی دگر
شاد زمانی که ببندم دهن
بشنوم از روح کلامی دگر
رخت از این سوی بدان سو کشم
بنگرم آن سوی نظامی دگر
عیش جهان گردد بر من حرام
بینم من بیت حرامی دگر
طرفه که چون خنب تنم بشکند
یابد این باده قوامی دگر
توبه مکن زین که شدم ناتمام
بعد شدن هست تمامی دگر
بس کنم ای دوست تو خود گفته گیر
یک دو سه میم و دو سه لامی دگر


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *