+ - x
 » از همین شاعر
 گفت کسی خواجه سنایی بمرد
 دلا در روزه مهمان خدایی
 تا چند خرقه بر درم از بیم و از امید
 هر کی بمیرد شود دشمن او دوستکام
 به من نگر به دو رخسار زعفرانی من
 چه باک دارد عاشق ز ننگ و بدنامی
 بس جهد می کردم که من آیینه نیکی شوم
 ز آتش شهوت بر آوردم تو را
 از سرو مرا بوی بالای تو می آید
 آه چه دیوانه شدم در طلب سلسله ای

 » بیشتر بخوانید...
 انتقام
 بیا که ترک فلک خوان روزه غارت کرد
 تماشا
 کنون که در چمن آمد گل از عدم به وجود
 آواز شبانه برای کوچه ها
 پلان ها و فلان ها
 چه پرسی از نماز عاشقانه
 ما بی غمان مست دل از دست داده ایم
 ای دوست خدا حافظ
 ز شام ما برون آور سحر را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

مرا می گفت دوش آن یار عیار
سگ عاشق به از شیران هشیار
جهان پر شد مگر گوشت گرفتست
سگ اصحاب کهف و صاحب غار
قرین شاه باشد آن سگی کو
برای شاه جوید کبک و کفتار
خصوصا آن سگی کو را به همت
نباشد صید او جز شاه مختار
ببوسد خاک پایش شیر گردون
بدان لب که نیالاید به مردار
دمی می خور دمی می گو به نوبت
مده خود را به گفت و گو به یک بار
نه آن مطرب که در مجلس نشیند
گهی نوشد گهی کوشد به مزمار
ملولان باز جنبیدن گرفتند
همی جنگند و می لنگند ناچار
بجنبان گوشه زنجیر خود را
رگ دیوانگیشان را بیفشار
ملول جمله عالم تازه گردد
چو خندان اندرآید یار بی یار
الفت السکر ادرکنی باسکار
ایا جاری ایا جاری ایا جار
و لا تسق بکاسات صغار
فهذا یوم احسان و ایثار
و قاتل فی سبیل الجود بخلا
لیبقی منک منهاج و آثار
فقل انا صببنا الماء صبا
و نحن الماء لا ماء و لا نار
و سیمائی شهید لی بانی
قضیت عندهم فی العشق اوطار
و طیبوا و اسکروا قومی فانی
کریم فی کروم العصر عصار
جنون فی جنون فی جنون
تخفف عنک اثقالا و اوزار


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *