+ - x
 » از همین شاعر
 ای خواجه نمی بینی این روز قیامت را
 مجلس خوش کن از آن دو پاره چوب
 مرا عاشق چنان باید که هر باری که برخیزد
 آینه جان شده چهره تابان تو *
 چنان مستم چنان مستم من امروز
 عارف گوینده اگر تا سحر صبر کنی
 مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم
 سبک بنواز ای مطرب ربایی
 خبرت هست که در شهر شکر ارزان شد
 شبی که دررسد از عشق پیک بیداری

 » بیشتر بخوانید...
 گلا به روی تو
 به ناز کج کلهء چون بزين سوار شود
 چو بیند روی تو ای نازنین گل
 امتداد شکیبایی
 به استاد سرآهنگ
 گفتگویی با دل
 شهر خوابیده
 بیمار
 فال حباب زن ، بشمر موج آب را
 ای مشت گل این غرور بیجای تو چیست؟

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

تو چشم شیخ را دیدن میاموز
فلک را راست گردیدن میاموز
تو کل را جمع این اجزا مپندار
تو گل را لطف و خندیدن میاموز
تو بگشا چشم تا مهتاب بینی
تو مه را نور بخشیدن میاموز
تو عقل خویش را از می نگهدار
تو می را عقل دزدیدن میاموز
تو باز عقل را صیادی آموز
چنین بیهوده پریدن میاموز
یتیمان فراقش را بخندان
یتیمان را تو نالیدن میاموز
دل مظلوم را ایمن کن از ترس
دل او را تو لرزیدن میاموز
تو ظالم را مده رخصت به تأویل
ستیزا را ستیزیدن میاموز
زبان را پردگی می دار چون دل
زبان را پرده بدریدن میاموز
تو در معنی گشا این چشم سر را
چو گوشش حرف برچیدن میاموز


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *