+ - x
 » از همین شاعر
 بیا ای زیرک و بر گول می خند
 بار دگر جانب یار آمدیم
 دل و جان را طربگاه و مقام او
 غره وجه سلبت قلب جمیع البشر
 آمد ندا از آسمان جان را که بازآ الصلا
 ز خاک من اگر گندم برآید
 بانگ می زن ای منادی بر سر هر رسته ای
 چون ذره به رقص اندرآییم
 سوی خانه خویش آمد عشق آن عاشق نواز
 یا ولی نعمتی و سلطانی

 » بیشتر بخوانید...
 شنیدم مرگ با یزدان چنین گفت
 ز آن می که حیات جاودانیست بخور
 می دهد سرمه فسون نرگس شهلای ترا
 دلهای گریخته
 بسوز
 شتر را بچه او گفت در دشت
 ای کاش
 مسافرازسفردلسرد می آید
 گهواره
 صبا تو نکهت آن زلف مشک بو داری

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

برخیز و صبوح را برانگیز
جان بخش زمانه را و مستیز
آمیخته باش با حریفان
با آب شراب را میامیز
یاد تو شراب و یاد ما آب
ما چون سرخر تو همچو پالیز
ای غم اجلت در این قنینه ست
گر مردنت آرزوست مگریز
مرگ نفس است در تجلی
مرگ جعلست در عبربیز
مجلس چمنیست و گل شکفته
ای ساقی همچو سرو برخیز
این جام مشعشع آنگهی شرم
ساقی چو تویی خطاست پرهیز
ما را چو رخ خوشت برافروز
غم را چو عدوی خود درآویز
هشتیم غزل که نوبت توست
مردانه درآ و چست و سرتیز


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *