+ - x
 » از همین شاعر
 نگفتمت مرو آنجا که مبتلات کنند؟
 برخیز و صبوح را برانگیز
 شمع دیدم گرد او پروانه ها چون جمع ها
 اگر چه ما نه خروس و نه ماکیان داریم
 پیام کرد مرا بامداد بحر عسل
 در سفر هوای تو بی خبرم به جان تو
 ای آنک از میانه کران می کنی مکن
 از بس که ریخت جرعه بر خاک ما ز بالا
 بیا ای غم که تو بس باوفایی
 یوسف آخرزمان خرامان شد

 » بیشتر بخوانید...
 دعای مادر
 بهشتی بهر پاکان حرم هست
 عشق چیست؟
 شکوه نا امیدی
 آواره
 یار از دل من خیر ندارد
 آمدی جانم بقربانت ولی حالا چرا
 برو جايی که کر و فر نباشد
 گرچه دوزخ را گناهم در تلاطم آورد
 کویر

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

من از سخنان مهرانگیز
دل پر دارم ز خواب برخیز
ای آنک رخ تو همچو آتش
یک لحظه ز آتشم مپرهیز
شیرم ز تو جوش کرد و خون شد
ای شیر به خون من درآمیز
با یارک خود بساز پنهان
مستیز به جان تو که مستیز
تسلیم قضا شدم ازیرا
مانند قضا تو تندی و تیز
بنگر که چه خون دل گرفتست
بر گرد قبام چون فراویز
در خشم مکن تو چشم خود را
وان فتنه خفته را مینگیز
خود خفته نماید و نخفتست
آن نرگس پرخمار خون ریز


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *