+ - x
 » از همین شاعر
 عیش جهان پیسه بود گاه خوشی گاه بدی
عاشق او شو که دهد ملکت عیش ابدی (دوباره به دلیل اشتباه)

 عزم رفتن کردۀ چون عمر شیرین یاد دار
 آنچ می آید ز وصفت این زمانم در دهن
 به حیلت تو خواهی که در را ببندی
 تو مردی و نظرت در جهان جان نگریست
 تو چه دانی که ما چه مرغانیم
 ای خواجه نمی بینی این روز قیامت را
 دی بنواخت یار من بنده غم رسیده را
 ایا دلی چو صبا ذوق صبح ها دیده
 امروز شهر ما را صد رونقست و جانست

 » بیشتر بخوانید...
 من کیستم؟
 باور و آرزو
 ف ا ص ل ه
 خه از کجات پرسم چونست روزگارت
 دیوانه نمودم دل فرزانه خود را
 عشق را با آب چشم و شیره ی جان می نویسم
 نمی دزدد کس از لذات کاهش آفرین خود را
 پل
 محبت بسکه پر کرد از وفا جان و تن ما را
 چشم مستت به عين جنگ مرا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

گفتی که گزیده ای تو بر ما
هرگز نبدست این مفرما
حاجت بنگر مگیر حجت
بر نقد بزن مگو که فردا
بگذار مرا که خوش بخسپم
در سایه ات ای درخت خرما
ای عشق تو در دلم سرشته
چون قند و شکر درون حلوا
وی صورت تو درون چشمم
مانند گهر میان دریا
داری سر ما سری بجنبان
تو نیز بگو زهی تماشا
آن وعده که کرده ای مرا دوش
کو زهره که تا کنم تقاضا
گر دست نمی رسد به خورشید
از دور همی کنم تمنا
خورشید و هزار همچو خورشید
در حسرت تست ای معلا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *