+ - x
 » از همین شاعر
 دیده از خلق ببستم چو جمالش دیدم
 آنک بخورد دم به دم سنگ جفای صد منی
 لی حبیب حبه یشوی الحشا
 بربند دهان از نان کمد شکر روزه
 طارت حیلی و زال حیلی
 اندرآ ای مه که بی تو ماه را استاره نیست
 می تلخی که تلخی ها بدو گردد همه شیرین
 صفت خدای داری چو به سینه ای درآیی
 مرگ ما هست عروسی ابد
 گویم سخن لب تو یا نی

 » بیشتر بخوانید...
 ناز دخترانه
 غزلی برای کابل و این روز هایش...
 دمی که از سر کویت روانه می گردم
 رنگ حنا بدست تو ای نوجوان خوشست
 اگر حیرت به این رنگست دست و تیغ قاتل را
 تو هم مثل من از خود در حجابی
 بازگشت
 دیوانه می رقصد
 از کوزه گری کوزه خریدم باری

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ما نعره به شب زنیم و خاموش
تا درنرود درون هر گوش
تا بو نبرد دماغ هر خام
بر دیگ وفا نهیم سرپوش
بخلی نبود ولی نشاید
این شهره گلاب و خانه موش
شب آمد و جوش خلق بنشست
برخیز کز آن ماست سرجوش
امشب ز تو قدر یافت و عزت
بر دوش ز کبر می زند دوش
یک چند سماع گوش کردیم
بردار سماع جان بی هوش
ای تن دهنت پر از شکر شد
پیشت گله نیست هیچ مخروش
ای چنبر دف رسن گسستی
با چرخه و دلو و چاه کم کوش
چون گشت شکار شیر جانی
بیزار شد از شکار خرگوش
خرگوش که صورتند بی جان
گرمابه پر از نگار منقوش
با نفس حدیث روح کم گوی
وز ناقه مرده شیر کم دوش
از شر بگریز یار شب باش
کاندر سر شب نهند شب پوش
تا صبح وصال دررسیدن
درکش شب تیره را در آغوش
از یاد لقای یار بی خواب
از خواب شدستمان فراموش
شب چتر سیاه دان و با وی
نعره دهلست و بانک چاووش
این فتنه به هر دمی فزونست
امشب بترست عشق از دوش
شب چیست نقاب روی مقصود
کای رحمت و آفرین بر آن روش
هین طبلک شب روان فروکوب
زیرا که سوار شد سیاووش


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *