+ - x
 » از همین شاعر
 آمد بهار ای دوستان منزل سوی بستان کنیم
 اگر حوا بدانستی ز رنگت
 توبه من درست نیست خموش
 تو بشکن چنگ ما را ای معلا
 هرگز ندانم راندن مستی که افتد بر درم
 می ده گزافه ساقیا تا کم شود خوف و رجا
 باده نمی بایدم فارغم از درد و صاف
 یار شدم یار شدم با غم تو یار شدم
 نو به نو هر روز باری می کشم
 روان شد اشک یاقوتی ز راه دیدگان اینک

 » بیشتر بخوانید...
 تا بود در عشق آن دلبر گرفتاری مرا
 روزی كه او به دور خودش « بیر و بار » داشت
 افسوس که سرمایه ز کف بیرون شد
 زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیست
 یک آسمان ابر پر از دود میشوم
 جام امید نظرگاه خمار است اینجا
 نقدها را بود آیا که عیاری گیرند
 صلاح از ما چه می جویی که مستان را صلا گفتیم
 سیگار
 ساعتی خندید با خود از دم ِ یك روسپی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آنک جانش داده ای آن را مکش
ور ندادی نقش بی جان را مکش
آن دو زلف کافر خود را بگو
کای یگانه اهل ایمان را مکش
آفتابا روی خود جلوه مکن
چند روزی ماه تابان را مکش
چون تو سیمرغی به قاف ذوالجلال
بازگرد و جمله مرغان را مکش
در میان خون هر مسکین مرو
جز قباد و شاه خاقان را مکش
گر مرا دربان عشقت بار داد
از سر غیرت تو دربان را مکش
گر فضولم من که مهمان توام
شرط نبود هیچ مهمان را مکش
مست میدانم ز می دانم خراب
شیشه مشکن مست میدان را مکش
شمس تبریزی تویی سلطان من
بازگشتم باز سلطان را مکش


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *