+ - x
 » از همین شاعر
 ای رها کرده تو باغی از پی انجیرکی
 علونا سماء الود من غیر سلم
 بداد پندم استاد عشق از استادی
 می دان که زمانه نقش سوداست
 آه چه بی رنگ و بی نشان که منم
 ای روی تو نوبهار خندان
 من کجا بودم عجب بی تو این چندین زمان
 من آن نیم که بگویم حدیث نعمت او
 مثال باز رنجورم زمین بر من ز بیماری
 نومید مشو جانا کاومید پدید آمد

 » بیشتر بخوانید...
 قصه کن! صد قصه کن اما مگو آن قصه را
 بگو ابلیس را از من پیامی
 تبار من
 انتخاب
 اگر روم ز پی اش فتنه ها برانگیزد
 رسول فجر
 اگر پنهان بود پیدا من آن پیدای پنهانم
 عمو زنجیر باف
 از خود جدا نمی کند این بخت بد مرا
 بهار خاموش

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ندا رسید به عاشق ز عالم رازش
که عشق هست براق خدای می تازش
تبارک الله در خاکیان چه باد افتاد
چو آب لطف بجوشید ز آتش نازش
گرفت شکل کبوتر ز ماه تا ماهی
ز عشق آنک درآید به چنگل بازش
گرفت چهره عشاق رنگ و سکه زر
ز عشق زرگر ما و ز لذت گازش
در آن هوا که هوا و هوس از او خیزد
چه دید مرغ دل از ما ز چیست پروازش
گهی که مرغ دل ما بماند از پرواز
که بست شهپر او را کی برد انگازش
مگو که غیرت هر لحظه دست می خاید
که شرم دار ز یار و ز عشق طنازش
ز غیرتش گله کردم به خنده گفت مرا
که هر چه بند کند او تو را براندازش


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *