+ - x
 » از همین شاعر
 بر شکرت جمع مگس ها چراست
 بگفتم حال دل گویم از آن نوعی که دانستم
 امشب عجبست ای جان گر خواب رهی یابد
 گرم درآ و دم مده ساقی بردبار من
 دل چو دانه ما مثال آسیا
 گفتم به مهی کز تو صد گونه طرب دارم
 سر عثمان تو مست است بر او ریز کدو
 شراب داد خدا مر مرا تو را سرکا
 ای در غم بیهوده رو کم ترکوا برخوان
 ای باغ همی دانی کز باد کی رقصانی

 » بیشتر بخوانید...
 بر مفرش خاک خفتگان می بینم
 مرا صدا بزن از پشت خستگیی خودم
 سرچشمه
 مگو بسیج شبیخونیان به کام شب است
 بسر ز افسر تسليم افتخارم بس
 بازی
 خیال من یقین من
 مرا در سینه سلطان می شوی آهسته آهسته
 در بياض چشم خود تصوير شيرين می کشم
 داغ های سينه ام از سنگ طفلان بوده است

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

علی الله ای مسلمانان از آن هجران پرآتش
ظلام فی ظلام من فراق الحب قد اغطش
چو دور افتاد ماهی جان ز بحر افتاد در حیله
کما حوت الشقی الیوم فی ارض الفلاینبش
عجب نبود اگر عاشق شود بی جان در این هجران
اذا ما الحوت زال الماء لا تعجب بان تعطش
اگر منکر شود مردی ز سوز عاشق سوزان
متی یمتاز عین الشمس من عین له اعمش
چو فرش وصل بردارد شفا از منزل عاشق
فراش من لهیب النار من تحت الفتی یفرش
که تا پیغام آن یوسف بدین یعقوب عشق آید
یبرد ذاک و البستان و الفردوس یستنعش
دلم در گوش من گوید ز حرص وصل شمس الدین
الی تبریز یستسعی و فی تبریز یستفتش


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *