+ - x
 » از همین شاعر
 بیاموز از پیمبر کیمیایی
 گفتی مرا که چونی در روی ما نظر کن
 بیا بیا که تویی جان جان سماع
 دی میان عاشقان ساقی و مطرب میر بود
 ای بی وفا جانی که او بر ذوالوفا عاشق نشد
 چو اندرآید یارم چه خوش بود به خدا
 بیا کز غیر تو بیزار گشتم
 چه باک دارد عاشق ز ننگ و بدنامی
 سر عثمان تو مست است بر او ریز کدو
 مرگ ما هست عروسی ابد

 » بیشتر بخوانید...
 برخیزم و عزم باده ناب کنم
 همان ساعت که از بزم وصالت دور گردیدم
 کم کن طمع از جهان و می زی خرسند
  کشم آهی که گردون پر شرر شی
 آن قصر که جمشید در او جام گرفت
 چشم مستت گر ببيند چهرۀ زرد مرا
 رشته کار بدست من بيکار ه بود
 خوش کرد یاوری فلکت روز داوری
 چو دیدم جوهر آینهٔ خویش

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

امروز روز شادی و امسال سال لاغ
نیکوست حال ما که نکو باد حال باغ
آمد بهار و گفت به نرگس به خنده گل
چشم من و تو روشن بی روی زشت زاغ
گل نقل بلبلان و شکر نقل طوطیان
سبزه ست و لاله زار و چمن کوری کلاغ
با سیب انار گفت که شفتالویی بده
گفت این هوس پزند همه منبلان راغ
شفتالوی مسیح به جان می توان خرید
جانی نه کز دلست ترقیش نه از دماغ
باغ و بهار هست رسول بهشت غیب
بشنو که بر رسول نباشد بجز بلاغ
در آفتاب فضل گشا پر و بال نو
کز پیش آفتاب برفتست میغ و ماغ
چندان شراب ریخت کنون ساقی ربیع
مستسقیان خاک از این فیض کرده کاغ
خورشید ما مقیم حمل در بهار جان
فارغ ز بهمنست و ز کانون زهی مساغ
سر همچنین بجنبان یعنی سر مرا
خاریدن آرزوست ندارم بدو فراغ
امروز پایدار که برپاست ساقیی
کبست خاک را و فلک را دو صد چراغ
گه آب می نماید و گه آتشی کز او
دل داغ داغ بود و رهانیده شد ز داغ
غم چیغ چیغ کرد چو در چنگ گربه موش
گو چیغ چیغ می کن و گو چاغ چاغ چاغ
آتش بزن به چرخه و پنبه دگر مریس
گردن چو دوک گشت این حرف چون پناغ


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *