+ - x
 » از همین شاعر
 بیا بیا که شدم در غم تو سودایی
 آن خوب را طلب کن اندر میان حوران
 بیا امروز ما مهمان میریم
 عزیزی و کریم و لطف داری
 العشق یقول لی تزین
 امروز نیم ملول شادم
 تا چند تو پس روی به پیش آ
 بیست و هفتم
 ز من و تو شرری زاد در این دل ز چنان رو
 چو غلام آفتابم هم از آفتاب گویم

 » بیشتر بخوانید...
 الا ای نوگل رعنا که رشک شاخ شمشادی
 دیوانه تا نمُرد ازت چشم بر نداشت
 تنها نگفته ام رخ زيبا گل گلاب
 شعری که نخواستی مال تو باشد
 سرگذشت
 ماه کُشی
 به خیال آن عرق جبین زفغان علم نزدی چرا
 با غروب نگهش آمد و طوفانم کرد
 مرا زياد محبت به خوبرويان است
 پلک بر هم بگذاریم و زمستان برسد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

گویند شاه عشق ندارد وفا دروغ
گویند صبح نبود شام تو را دروغ
گویند بهر عشق تو خود را چه می کشی
بعد از فنای جسم نباشد بقا دروغ
گویند اشک چشم تو در عشق بیهده ست
چون چشم بسته گشت نباشد لقا دروغ
گویند چون ز دور زمانه برون شدیم
زان سو روان نباشد این جان ما دروغ
گویند آن کسان که نرستند از خیال
جمله خیال بد قصص انبیا دروغ
گویند آن کسان که نرفتند راه راست
ره نیست بنده را به جناب خدا دروغ
گویند رازدان دل اسرار و راز غیب
بی واسطه نگوید مر بنده را دروغ
گویند بنده را نگشایند راز دل
وز لطف بنده را نبرد بر سماع دروغ
گویند آن کسی که بود در سرشت خاک
با اهل آسمان نشود آشنا دروغ
گویند جان پاک از این آشیان خاک
با پر عشق برنپرد بر هوا دروغ
گویند ذره ذره بد و نیک خلق را
آن آفتاب حق نرساند جزا دروغ
خاموش کن ز گفت وگر گویدت کسی
جز حرف و صوت نیست سخن را ادا دروغ


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *