+ - x
 » از همین شاعر
 ز هدهدان تفکر چو در رسید نشانش
 بانگ برآمد ز دل و جان من
 از یکی آتش برآوردم تو را
 گر سران را بی سری درواستی
 ساقی ز پی عشق روان است روانم
 اگر گل های رخسارش از آن گلشن بخندیدی
 این خانه که پیوسته در او بانگ چغانه ست
 فعل نیکان محرض نیکیست
 به غم فرونروم باز سوی یار روم
 جان جان هایی تو جان را برشکن

 » بیشتر بخوانید...
 شکست
 در طلب تا چند ریزی آبروی کام را
 بازآی ساقیا که هواخواه خدمتم
 در لعل لبت گرچه حيات دو جهانست
 بحر می پیچد به موج از اشک غم پرورد ما
 نمی دزدد کس از لذات کاهش آفرین خود را
 می نمايی اگر جدايی باز
 او سپهر و من کف خاک او کجا و من کجا
 حافظ

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بقا اندر بقا باشد طریق کم زنان ای دل
یقین اندر یقین آمد قلندر بی گمان ای دل
به هر لحظه ز تدبیری به اقلیمی رود میری
ز جاه و قوت پیری که باشد غیب دان ای دل
کجا باشید صاحب دل دو روز اندر یکی منزل
چو او را سیر شد حاصل از آن سوی جهان ای دل
چو بگذشتی تو گردون را بدیدی بحر پرخون را
ببین تو ماه بی چون را به شهر لامکان ای دل
زبون آن کشش باشد کسی کان ره خوشش باشد
روانش پرچشش باشد زهی جان و روان ای دل
دهد نوری طبیعت را دهد دادی شریعت را
چو بسپارد ودیعت را بدان سرحد جان ای دل
شنودی شمس تبریزی گمان بردی از او چیزی
یکی سری دل آمیزی تو را آمد عیان ای دل


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *