+ - x
 » از همین شاعر
 اگر چه شرط نهادیم و امتحان کردیم
 ای جان گذرکرده از این گنبد ناری
 مطربا نرمک بزن تا روح بازآید به تن
 به حق و حرمت آنک همگان را جانی
 ای غذای جان مستم نام تو
 تو هر چند صدری شه مجلسی
 مرا وصال تو باید صبا چه سود کند
 کوه نیم سنگ نیم چونک گدازان نشوم
 خوی بد دارم ملولم تو مرا معذور دار
 نه آن شیرم که با دشمن برآیم

 » بیشتر بخوانید...
 هوس مشتاق رسوایی مکن سودای پنهان را
 گر دست دهد ز مغز گندم نانی
 تو را دوست میدارم
 بی دولت عشق زندگانی نفسی ست
 گر من از باغ تو یک میوه بچینم چه شود
 آواز شبانه برای کوچه ها
 اگر دانی زبان اختران را
 این بحر وجود آمده بیرون ز نهفت
 تلاش کرگسان
 فریاد سبزه ها

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

امروز بحمدالله از دی بترست این دل
امروز در این سودا رنگی دگرست این دل
در زیر درخت گل دی باده همی خورد او
از خوردن آن باده زیر و زبرست این دل
از بس که نی عشقت نالید در این پرده
از ذوق نی عشقت همچون شکرست این دل
بند کمرت گشتم ای شهره قبای من
تا بسته بگرد تو همچون کمرست این دل
از پرورش آبت ای بحر حلاوت ها
همچون صدفست این تن همچون گهرست این دل
چون خانه هر ممن از عشق تو ویران شد
هر لحظه در این شورش بر بام و درست این دل
شمس الحق تبریزی تابنده چو خورشیدست
وز تابش خورشیدش همچون سحرست این دل


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *