+ - x
 » از همین شاعر
 در عشق آتشینش آتش نخورده آتش
 مشو ای دل تو دگرگون که دل یار بداند
 ای دلارام من و ای دل شکن
 دلا تا نازکی و نازنینی
 من سر نخورم که سر گرانست
 آن میر دروغین بین با اسپک و با زینک
 آه کان طوطی دل بی شکرستان چه کند
 یک غزل آغاز کن بر صفت حاضران
 روزی که مرا ز من ستانی
 عاشقان را گر چه در باطن جهانی دیگرست

 » بیشتر بخوانید...
 دل می رود ز دستم صاحب دلان خدا را
 بوی وصلت گر ببالاند دل ناکام را
 به خاک تیره آخر خودسریها می برد ما را
 جان بی جمال جانان میل جهان ندارد
 مادرکم
 بر مفرش خاک خفتگان می بینم
 شکار بوی ارچه
 در را كه محكم بر رویت می بندی
 نور جانست هويدا و عيان و چه نهان

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

رفت عمرم در سر سودای دل
وز غم دل نیستم پروای دل
دل به قصد جان من برخاسته
من نشسته تا چه باشد رای دل
دل ز حلقه دین گریزد زانک هست
حلقه زلفین خوبان جای دل
گرد او گردم که دل را گرد کرد
کو رسد فریادم از غوغای دل
خواب شب بر چشم خود کردم حرام
تا ببینم صبحدم سیمای دل
قد من همچون کمان شد از رکوع
تا ببینم قامت و بالای دل
آن جهان یک تابش از خورشید دل
وین جهان یک قطره از دریای دل
لب ببند ایرا به گردون می رسد
بی زبان هیهای دل هیهای دل


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *