+ - x
 » از همین شاعر
 صد دل و صد جان بدمی دادمی
 تا نقش خیال دوست با ماست
 گفتم مکن چنین ها ای جان چنین نباشد
 عشق گزین عشق و در او کوکبه می ران و مترس
 چون ذره به رقص اندرآییم
 اطیب الاعمار عمر فی طریق العاشقین
 مثل ذره روزن همگان گشته هوایی
 ما به تماشای تو بازآمدیم
 ساقیا در نوش آور شیره عنقود را
 هین که خروس بانگ زد وقت صبوح یافتی

 » بیشتر بخوانید...
 شبانه
 بعد از این دست من و دامن آن سرو بلند
 چون نیست ز هر چه هست جز باد بدست
 از بوی گلهای قالی
 گر تیغ بارد در کوی آن ماه
 عصیان
 ای دیده اگر کور نئی گور ببین
 سرنوشت
 کنار آب و پای بید و طبع شعر و یاری خوش
 ناآشتی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چگونه برنپرد جان چو از جناب جلال
خطاب لطف چو شکر به جان رسد که تعال
در آب چون نجهد زود ماهی از خشکی
چو بانگ موج به گوشش رسد ز بحر زلال
چرا ز صید نپرد به سوی سلطان باز
چو بشنود خبر ارجعی ز طبل و دوال
چرا چو ذره نیاید به رقص هر صوفی
در آفتاب بقا تا رهاندش ز زوال
چنان لطافت و خوبی و حسن و جان بخشی
کسی از او بشکیبد زهی شقا و ضلال
بپر بپر هله ای مرغ سوی معدن خویش
که از قفص برهید و باز شد پر و بال
ز آب شور سفر کن به سوی آب حیات
رجوع کن به سوی صدر جان ز صف نعال
برو برو تو که ما نیز می رسیم ای جان
از این جهان جدایی بدان جهان وصال
چو کودکان هله تا چند ما به عالم خاک
کنیم دامن خود پر ز خاک و سنگ و سفال
ز خاک دست بداریم و بر سما پریم
ز کودکی بگریزیم سوی بزم رجال
مبین که قالب خاکی چه در جوالت کرد
جوال را بشکاف و برآر سر ز جوال
به دست راست بگیر از هوا تو این نامه
نه کودکی که ندانی یمین خود ز شمال
بگفت پیک خرد را خدا که پا بردار
بگفت دست اجل را که گوش حرص بمال
ندا رسید روان را روان شو اندر غیب
منال و گنج بگیر و دگر ز رنج منال
تو کن ندا و تو آواز ده که سلطانی
تو راست لطف جواب و تو راست علم سال


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *