+ - x
 » از همین شاعر
 عشق جز دولت و عنایت نیست
 دلدار من در باغ دی می گشت و می گفت ای چمن
 هلا ساقی بیا ساغر مرا ده
 طوق جنون سلسله شد باز مکن سلسله را
 مرگ ما هست عروسی ابد
 عشق را با گفت و با ایما چه کار
 اگر تو عاشق عشقی و عشق را جویا
 ای نفس کل صورت مکن وی عقل کل بشکن قلم
 یار خود را خواب دیدم ای برادر دوش من
 مسلمانان مسلمانان مرا ترکی است یغمایی

 » بیشتر بخوانید...
 گنجشک های حوالی این شهر
 ای صبا گر بگذری بر ساحل رود ارس
 نه محتسب نه ملا بر خری سوارم کرد
 کوشش نما که شعر نه الهام می شود
 خورشید قاتل است
 چو دیدم جوهر آینهٔ خویش
 بنال بلبل اگر با منت سر یاریست
 ز می که صد ره نشان ازو بود آن شراب مدام ما
 آن پری گویند شب خندید بر فریاد ما

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دی بر سرم تاج زری بنهاده است آن دلبرم
چندانک سیلی می زنی آن می نیفتد از سرم
شاه کله دوز ابد بر فرق من از فرق خود
شب پوش عشق خود نهد پاینده باشد لاجرم
ور سر نماند با کله من سر شوم جمله چو مه
زیرا که بی حقه و صدف رخشانتر آید گوهرم
اینک سر و گرز گران می زن برای امتحان
ور بشکند این استخوان از عقل و جان مغزینترم
آن جوز بی مغزی بود کو پوست بگزیده بود
او ذوق کی دیده بود از لوزی پیغامبرم
لوزینه پرجوز او پرشکر و پرلوز او
شیرین کند حلق و لبم نوری نهد در منظرم
چون مغز یابی ای پسر از پوست برداری نظر
در کوی عیسی آمدی دیگر نگویی کو خرم
ای جان من تا کی گله یک خر تو کم گیر از گله
در زفتی فارس نگر نی بارگیر لاغرم
زفتی عاشق را بدان از زفتی معشوق او
زیرا که کبر عاشقان خیزد ز الله اکبرم
ای دردهای آه گو اه اه مگو الله گو
از چه مگو از جان گو ای یوسف جان پرورم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *