+ - x
 » از همین شاعر
 ای آنک تو خواب ما ببستی
 دلدار من در باغ دی می گشت و می گفت ای چمن
 بوقلمون چند از انکار تو
 حال ما بی آن مه زیبا مپرس
 گر ندید آن شاد جان این گلستان را شاد چیست
 با تو حیات و زندگی بی تو فنا و مردنا
 الا میر خوبان هلا تا نرنجی
 عید نمی دهد فرح بی نظر هلال تو
 چشم از پی آن باید تا چیز عجب بیند
 مرا تو گوش گرفتی همی کشی به کجا

 » بیشتر بخوانید...
 کبریت
 ز بزم وصل ، خواهشهای بیجا می برد ما را
 یک جرعه می کهن ز ملکی نو به
 شممت روح وداد و شمت برق وصال
 عصیان
 صوفی از پرتو می راز نهانی دانست
 داغ های سينه ام از سنگ طفلان بوده است
 امتداد شکیبایی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

هر نفسی تازه ترم کز سر روزن بپرم
چونک بهارم تو شهی باغ توام شاخ ترم
چونک تویی میر مرا در بر خود گیر مرا
خاک تو بادا کلهم دست تو بادا کمرم
چونک تو دست شفقت بر سر ما داشته ای
نیست عجب گر ز شرف بگذرد از چرخ سرم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *