+ - x
 » از همین شاعر
 ای برادر عاشقی را درد باید درد کو
 آن خواجه خوش لقا چه دارد
 نظری به کار من کن که ز دست رفت کارم
 شنیدم مر مرا لطفت دعا گفت
 ای مه و ای آفتاب پیش رخت مسخره
 ننگ عالم شدن از بهر تو ننگی نبود
 منم آن حلقه در گوش و نشسته گوش شمس الدین
 ای بر سر هر سنگی از لعل لبت نوری
 شرح دهم من که شب از چه سیه دل بود
 بوسه بده خویش را ای صنم سیمتن

 » بیشتر بخوانید...
 برای شما که عشق تان زندگیست
 گر باز دگرباره ببینم مگر او را
 چون لاله به نوروز قدح گیر بدست
 ز دست شاه خورد طعمه باز وقت شکارش
 پیری دیدم به خانهٔ خماری
 ساقیا برخیز و درده جام را
 برخیز و مخور غم جهان گذران
 گر چه با اینهمه خوبی سر و کار تو نبود
 داغ های سينه ام از سنگ طفلان بوده است
 با خلق نکو بزی که زیور این است

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

پایی به میان درنه تا عیش ز سر گیرم
تو تلخ مشو با من تا تنگ شکر گیرم
بی رنگ فرورفتم در عشق تو ای دلبر
برکش تو از این خنبم تا رنگ دگر گیرم
دلتنگتر از میمم چون در طمع و بیمم
من قرص به دو نیمم چون شکل قمر گیرم
ای از رخ شاه جان صد بیذق را سلطان
بر اسب نشین ای جان تا غاشیه برگیرم
وز باد لجاج خود وز غصه نیک و بد
هر چند بدم در خود والله که بتر گیرم
امنی است مرا از تو امنم تویی ای مه رو
یا امن دهم زین سو یا راه خطر گیرم
چون سرو خمید از من گلزار چرید از من
ایمان چو رمید از من ترسم که کفر گیرم
تو غمزه غمازی از تیر سپر سازی
چون تیر تو اندازی پس من چه سپر گیرم
زیر و زبر عشقم شمس الحق تبریز است
جان را ز پی عشقش من زیر و زبر گیرم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *