+ - x
 » از همین شاعر
 جانا تویی کلیم و منم چون عصای تو
 هر کی از حلقه ما جای دگر بگریزد
 لا یغرنک سد هوس عن رایی
 من پای همی کوبم ای جان و جهان دستی
 تا چند خرقه بر درم از بیم و از امید
 بیار ساقی بادت فدا سر و دستار
 هر کی از نیستی آید به سوی او خبری
 چون خون نخسپد خسروا چشمم کجا خسپد مها
 کدام لب که از او بوی جان نمی آید
 ما دو سه رند عشرتی جمع شدیم این طرف

 » بیشتر بخوانید...
 خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود
 گلبرگ را ز سنبل مشکین نقاب کن
 عزیزان چون بدان ساحل رسیدند
 شایسته سالاری
 یاد باد آن که نهانت نظری با ما بود
 مگو که غربت این باغ را تماشا نیست
 سحری بود و دلم مست گل آواز سروش
 بگويم صاف ميخواهد دلم رطل خيالی را
 ز دست شاه خورد طعمه باز وقت شکارش

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

بیخود شده ام لیکن بیخودتر از این خواهم
با چشم تو می گویم من مست چنین خواهم
من تاج نمی خواهم من تخت نمی خواهم
در خدمتت افتاده بر روی زمین خواهم
آن یار نکوی من بگرفت گلوی من
گفتا که چه می خواهی گفتم که همین خواهم
با باد صبا خواهم تا دم بزنم لیکن
چون من دم خود دارم همراز مهین خواهم
در حلقه میقاتم ایمن شده ز آفاتم
مومم ز پی ختمت زان نقش نگین خواهم
ماهی دگر است ای جان اندر دل مه پنهان
زین علم یقینستم آن عین یقین خواهم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *