+ - x
 » از همین شاعر
 مگر دانید با دلبر به حق صحبت و یاری
 چون ز صورت برتر آمد آفتاب و اخترم
 شاهدی بین که در زمانه بزاد
 ز اول بامداد سرمستی
 ایا سر کرده از جانم تو را خانه کجا باشد
 به خدا میل ندارم نه به چرب و نه به شیرین
 خیک دل ما مشک تن ما
 ای یار اگر نیکو کنی اقبال خود صدتو کنی
 از شهر تو رفتیم تو را سیر ندیدیم
 من چو در گور درون خفته همی فرسایم

 » بیشتر بخوانید...
 می سوزم از فراقت روی از جفا بگردان
 چهار بیتی ها بخش یکم
 بی سخن باید شنیدن چون نگین نام مرا
 نیست خاکسترما شعله صفت بسترما
 خدا چو صورت ابروی دلگشای تو بست
 هر دم چو توپ می زندم پشت پای وای
 ناآشتی
 ببین چه سرخ چه سبز و سیاه كشته شدیم
 افلاک که جز غم نفزایند دگر
 کف خاکی که دارم از در اوست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ساقی ز پی عشق روان است روانم
لیکن ز ملولی تو کند است زبانم
می پرم چون تیر سوی عشرت و نوشت
ای دوست بمشکن به جفاهات کمانم
چون خیمه به یک پای به پیش تو بپایم
در خرگهت ای دوست درآر و بنشانم
هین آن لب ساغر بنه اندر لب خشکم
وانگه بشنو سحر محقق ز دهانم
بشنو خبر بابل و افسانه وایل
زیرا ز ره فکرت سیاح جهانم
معذور همی دار اگر شور ز حد شد
چون می ندهد عشق یکی لحظه امانم
آن دم که ملولی ز ملولیت ملولم
چون دست بشویی ز من انگشت گزانم
آن شب که دهی نور چو مه تا به سحرگاه
من در پی ماه تو چو سیاره دوانم
وان روز که سر برزنی از شرق چو خورشید
ماننده خورشید سراسر همه جانم
وان روز که چون جان شوی از چشم نهانی
من همچو دل مرغ ز اندیشه طپانم
در روزن من نور تو روزی که بتابد
در خانه چو ذره به طرب رقص کنانم
این ناطقه خاموش و چو اندیشه نهان رو
تا بازنیابد سبب اندیش نشانم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *