+ - x
 » از همین شاعر
 تلخ کنی دهان من قند به دیگران دهی
 امروز مها خویش ز بیگانه ندانیم
 صفت خدای داری چو به سینه ای درآیی
 تا چند زنی بر من ز انکار تو خار آخر
 اینک آن انجم روشن که فلک چاکرشان
 مستی امروز من نیست چو مستی دوش
 روز و شب خدمت تو بی سر و بی پا چه خوشست
 جان به فدای عاشقان خوش هوسیست عاشقی
 رندان سلامت می کنند، جان را غلامت می کنند
 دوش از بت من جهان چه می شد

 » بیشتر بخوانید...
 در گوش دلم گفت فلک پنهانی
 عصر بی فال
 از ذوق نيست يکنفسی کام را قرار
 خیابان
 برو خدا حافظ
 تکت لاتری
 قشلاق زاده ام
 آدم آهنی
 مستم ز بهر سير و تماشای بوستان
 هوای من

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

من آن ماهم که اندر لامکانم
مجو بیرون مرا در عین جانم
تو را هر کس به سوی خویش خواند
تو را من جز به سوی تو نخوانم
مرا هم تو به هر رنگی که خوانی
اگر رنگین اگر ننگین ندانم
گهی گویی خلاف و بی وفایی
بلی تا تو چنینی من چنانم
به پیش کور هیچم من چنانم
به پیش گوش کر من بی زبانم
گلابه چند ریزی بر سر چشم
فروشو چشم از گل من عیانم
لباس و لقمه ات گل های رنگین
تو گل خواری نشایی میهمانم
گل است این گل در او لطفی است بنگر
چو لطف عاریت را واستانم
من آب آب و باغ باغم ای جان
هزاران ارغوان را ارغوانم
سخن کشتی و معنی همچو دریا
درآ زوتر که تا کشتی برانم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *