+ - x
 » از همین شاعر
 گفتم به مهی کز تو صد گونه طرب دارم
 بر من نیستی یارا کجایی
 گر نرگس خون خوارش دربند امانستی
 ز جان سوخته ام خلق را حذار کنید
 تو را سعادت بادا در آن جمال و جلال
 سر از بهر هوس باید چو خالی گشت سر چه بود
 ای زده مطرب غمت در دل ما ترانه ای
 به جان پاک تو ای معدن سخا و وفا
 ای صد هزار خرمن ها را بسوخته
 هشیار شدم ساقی دستار به من واده

 » بیشتر بخوانید...
 حاشا که من به موسم گل ترک می کنم
 تشنه
 سلام الله ما کر اللیالی
 دیگر از عبور در حاشیه خسته ام
 شبانه
 نه خواب باشم و نه كارهای خوب كنم
 مهتاب به نور دامن شب بشکافت
 بشوران کله را هی! هی! شهید پیسه دار آید
 مه من بخت نکو فال دارد
 برای شما که عشق تان زندگیست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چو آب آهسته زیر که درآیم
به ناگه خرمن که درربایم
چکم از ناودان من قطره قطره
چو طوفان من خراب صد سرایم
سرا چه بود فلک را برشکافم
ز بی صبری قیامت را نپایم
بلا را من علف بودم ز اول
ولیک اکنون بلاها را بلایم
ز حبس جا میابا دل رهایی
اگر من واقفم که من کجایم
سر نخلم ندانی کز چه سوی است
در این آب ار نگونت می نمایم
نه قلماشی است لیکن ماند آن را
نه هجوی می کنم نی می ستایم
دم عشق است و عشق از لطف پنهان
ولی من از غلیظی های هایم
مگو که را اگر آرد صدایی
که ای که نامدی گفتی که آیم
تو او را گو که بانگ که از او بود
زهی گوینده بی منتهایم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *