+ - x
 » از همین شاعر
 چنان مست است از آن دم جان آدم
 ورا خواهم دگر یاری نخواهم
 با لب او چه خوش بود گفت و شنید و ماجرا
 شراب شیره انگور خواهم
 رو آن ربابی را بگو مستان سلامت می کنند
 ای جان لطیف و ای جهانم
 مرا اندر جگر بنشست خاری
 وقت آن آمد که من سوگندها را بشکنم
 در عشق هر آنک شد فدایی
 از سوی دل لشکر جان آمدند

 » بیشتر بخوانید...
 قانون خموشی
 زاهد اگر ز کوی تو يکبار بگذرد
 هر کجا آخر نهی نامش بود آنجا نخست
 نظر برکجروان از راستان بیش است گردون را
 تموز ما چه غریبانه و چه سرد گذشت
 آرند یکی و دیگری بربایند
 با ما شراب از خم حيرت فزا بنوش
 آواره تر از باد
 پرکرده جرو لایتجزاکتاب ما
 دلم از شيوه های يار تنگ است

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

مگردان روی خود ای دیده رویم
به من بنگر که تا از تو برویم
سبوی جسمم از چشمه ات پرآب است
مکن ای سنگ دل مشکن سبویم
تو جویایی و من جویانتر از تو
کی داند تو چه جویی من چه جویم
همین دانم که از بوی گل تو
مثال گل قبا در خون بشویم
منم ضراب و عشقت چون ترازو
از این خاموش گویا چند گویم
زهی مشکل که تو خود سو نداری
و من در جستن تو سو به سویم
تو اندر هیچ کویی درنگنجی
و من اندر پی تو کو به کویم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *