+ - x
 » از همین شاعر
 ایها العشاق آتش گشته چون استاره ایم
 ما نعره به شب زنیم و خاموش
 خواهی ز جنون بویی ببری
 بعد از سماع گویی کان شورها کجا شد
 چند بوسه وظیفه تعیین کن
 خلقان همه نیکند جز این تن که گزیدیم
 بیا بیا که تویی جان جان جان سماع
 آینه جان شده چهره تابان تو *
 دل دل دل تو دل مرا مرنجان
 آمد بهار ای دوستان منزل به سروستان کنیم

 » بیشتر بخوانید...
 غزل بزرگ
 به تردستی بزن ساقی غنیمت دار قلقل را
 از رنج کشیدن آدمی حر گردد
 نالم از دست تو ای ناله که تاثیر نکردی
 کمترین بنده بود مهر گل روی ترا
 پرکرده جرو لایتجزاکتاب ما
 بگذر ای خواجه و بگذار مرا مست اینجا
 تنورت گرم تا ماند؛ بسوزانم بسوزانم!
 نی شعر مانده نی كشش گونۀ گُلی
 گل بر يخنت در سر جاکت زده ای باز

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ما آفت جان عاشقانیم
نی خانه نشین و خانه بانیم
اندر دل تو اگر خیال است
می پنداری که ما ندانیم
اسرار خیال ها نه ماییم
هر سودا را نه ما پزانیم
دل ها بر ما کبوترانند
هر لحظه به جانبی پرانیم
تن گفت به جان از این نشان کو
جان گفت که سر به سر نشانیم
آخر تو به گفت خویش بنگر
کاندر دهن تو می نشانیم
هر دم بغل تو را گرفته
در راحت و رنج می کشانیم
تا آتش و آب و بادطبعی
ما باده خاکیت چشانیم
وان گاه دهان تو بشوییم
آن جا برسی که ما نهانیم
چون رخت تو در نهان کشیدیم
آنگه بینی که ما چه سانیم
چون نقش تو از زمین ببردیم
دانی که عجایب زمانیم
هر سو نگری زمان نبینی
پس لاف زنی که لامکانیم
همرنگ دلت شود تن تو
در رقص آیی که جمله جانیم
لب بر لب ما نهی تو بی لب
اقرار کنی که همزبانیم
ای شمس الدین و شاه تبریز
از بندگیت شهنشهانیم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *