+ - x
 » از همین شاعر
 رَستم ازین نفس و هوا، زنده بلا مُرده بلا
 جان ما را هر نفس بستان نو
 ای ز بگه خاسته سر مست مست
 راز چون با من نگوید یار من
 باز درآمد به بزم مجلسیان دوست دوست
 بیا ای غم که تو بس باوفایی
 ما دست تو را خواجه بخواهیم کشیدن
 ای که به لطف و دلبری از دو جهان زیاده ای
 تو بشکن چنگ ما را ای معلا
 آن را که در آخرش خری هست

 » بیشتر بخوانید...
 تا چند اسیر رنگ و بو خواهی شد
 کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد
 های فقر آلوده گان آن گنج باد آورد کو؟
 گل بر رخت گشود نقاب کشیده را
 صدها بهار
 شهریست پرظریفان و از هر طرف نگاری
 دیدم به خواب دوش که ماهی برآمدی
 كو عینكم كه بنگرم ات كو عصای من؟
 مرا، دی شبنمی از برگ رخسارت حکایت کرد
 پیش از اینت بیش از این اندیشه عشاق بود

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

امروز مرا چه شد چه دانم
امروز من از سبک دلانم
در دیده عقل بس مکینم
در دیده عشق بی مکانم
افسوس که ساکن زمینم
انصاف که صارم زمانم
این طرفه که با تن زمینی
بر پشت فلک همی دوانم
آن بار که چرخ برنتابد
از قوت عشق می کشانم
از سینه خویش آتشش را
تا سینه سنگ می رسانم
از لذت و از صفای قندش
پرشهد شده ست این دهانم
از مشکل شمس حق تبریز
من نکته مشکل جهانم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *