+ - x
 » از همین شاعر
 بخش دهم
 در این جو دل چو دولاب خرابست
 خنک آن جان که رود مست و خرامان بر او
 اگر زمین و فلک را پر از سلام کنیم
 فدیتتک یا ستی الناسیه
 برات آمد برات آمد بنه شمع براتی را
 مست گشتم ز ذوق دشنامش
 ای دل به غمش ده جان یعنی بنمی ارزد
 ای دیده ز نم زبون نگشتی
 هله آن به که خوری این می و از دست روی

 » بیشتر بخوانید...
 حیف کز افلاس نومیدی فواید مرد را
 چادری
 یقین دانم که روزی حضرت او
 در را كه محكم بر رویت می بندی
 چیدمان دانه ها
 ای بلا جویان کوی انتظار
 غم عشق تو از غمها نجاتست
 به کوی میکده هر سالکی که ره دانست
 اگر دانا دل و صافی ضمیر است
 می نوش که عمر جاودانی اینست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ما عاشق و بی دل و فقیریم
هم کودک و هم جوان و پیریم
چون کبریتیم و هیزم خشک
ما آتش عشق زو پذیریم
از آتش عشق برفروزیم
اما چون برق زو نمیریم
ما خون جگر خوریم چون شیر
چون یوز نه عاشق پنیریم
گویند شما چه دست گیرید
کو دست تو را که دست گیریم
بر خویش پرست همچو خاریم
بر دوست پرست چون حریریم
عاشق که چو شمع می بسوزد
او را چو فتیله ناگزیریم
از ما مگریز زانک با تو
آمیخته همچو شهد و شیریم
تو میر شکار بی نظیری
ما نیز شکار بی نظیریم
در حسن تو را تنور گرم است
ما را بربند ما خمیریم
ما را به قدوم خویش درباف
زیر قدم تو چون حصیریم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *