+ - x
 » از همین شاعر
 مرا چون کم فرستی غم حزین و تنگ دل باشم
 یک جام ز صد هزار جان به
 ای از نظرت مست شده اسم و مسما
 افتادم افتادم در آبی افتادم
 با همگان فضولکی چون که به ما ملولکی
 دریغا کز میان ای یار رفتی
 ز جان سوخته ام خلق را حذار کنید
 سماع صوفیان می درنگیرد
 ساقیا هستند خلقان از می ما دور دور
 به خدایی که در ازل بوده ست

 » بیشتر بخوانید...
 معنای تجدد
 صبح است ز خرمی جهان می خندد
 اهل جهان به يکدگر هرگز وفا نکرد
 جان چيست؟ آفتاب الوهيت است باز
 برهمن گفت برخیز از در غیر
 ای از بنفشه ساخته گلبرگ را نقاب
 می خور که فلک بهر هلاک من و تو
 ز گریه مردم چشمم نشسته در خون است
 برهمن را نگویم هیچ کاره
 در کارگه کوزه گری رفتم دوش

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ما زنده به نور کبریاییم
بیگانه و سخت آشناییم
نفس است چو گرگ لیک در سر
بر یوسف مصر برفزاییم
مه توبه کند ز خویش بینی
گر ما رخ خود به مه نماییم
درسوزد پر و بال خورشید
چون ما پر و بال برگشاییم
این هیکل آدم است روپوش
ما قبله جمله سجده هاییم
آن دم بنگر مبین تو آدم
تا جانت به لطف دررباییم
ابلیس نظر جدا جدا داشت
پنداشت که ما ز حق جداییم
شمس تبریز خود بهانه ست
ماییم به حسن لطف ماییم
با خلق بگو برای روپوش
کو شاه کریم و ما گداییم
ما را چه ز شاهی و گدایی
شادیم که شاه را سزاییم
محویم به حسن شمس تبریز
در محو نه او بود نه ماییم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *