+ - x
 » از همین شاعر
 خدایا رحمت خود را به من ده
 هست به خطه عدم شور و غبار و غارتی
 هر روز بگه ای شه دلدار درآیی
 رخ ها بنگر تو زعفرانی
 باز گردد عاقبت این در بلی
 ببین دلی که نگردد ز جان سپاری سیر
 گر ندید آن شاد جان این گلستان را شاد چیست
 علی الله ای مسلمانان از آن هجران پرآتش
 چو رعد و برق می خندد ثنا و حمد می خوانم
 دولتی همسایه شد همسایگان را الصلا

 » بیشتر بخوانید...
 خنک آن ملتی کز وارداتش
 ابر آمد و باز بر سر سبزه گریست
 دو نیمه سیب
 مارا به هم که دوخته؟ مارا جدا کنید
 كو عینكم كه بنگرم ات كو عصای من؟
 ای سرو روان بیا که دستت بوسم
 هرچه کردم هیچ شد، چون خاطرت با ما نبود
 یک جرعه می کهن ز ملکی نو به
 باغ من
 مه

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

تا دلبر خویش را نبینیم
جز در تک خون دل نشینیم
ما به نشویم از نصیحت
چون گمره عشق آن بهینیم
اندر دل درد خانه داریم
درمان نبود چو همچنینیم
در حلقه عاشقان قدسی
سرحلقه چو گوهر نگینیم
حاشا که ز عقل و روح لافیم
آتش در ما اگر همینیم
گر از عقبات روح جستی
مستانه مرو که در کمینیم
چون فتنه نشان آسمانیم
چون است که فتنه زمینیم
چون ساده تر از روان پاکیم
پرنقش چرا مثال چینیم
پژمرده شود هزار دولت
ما تازه و تر چو یاسمینیم
گر متهمیم پیش هستی
اندر تتق فنا امینیم
ما پشت بدین وجود داریم
کاندر شکم فنا جنینیم
تبریز ببین چه تاجداریم
زان سر که غلام شمس دینیم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *