+ - x
 » از همین شاعر
 با چنین شمشیر دولت تو زبون مانی، چرا؟
 ما گوش شماییم شما تن زده تا کی
 از آتش ناپیدا دارم دل بریانی
 اگر گل های رخسارش از آن گلشن بخندیدی
 هین که خروس بانگ زد وقت صبوح یافتی
 فصل بهاران شد ببین بستان پر از حور و پری
 بده آن باده جانی که چنانیم همه
 آن عشق جگرخواره کز خون شود او فربه
 ای از تو خاکی تن شده تن فکرت و گفتن شده
 به حریفان بنشین خواب مرو

 » بیشتر بخوانید...
 افسوس که من جدا زخاکت مردم
 ساختم قانع دل از عافیت بیگانه را
 بازی
 لعل بدخشان
 پی آن آهوی رم کرده بیجا کو بکو گشتم
 من و تو از دل و دین نا امیدیم
 جایزه برای کرزی
 ای نورس شرقی
 آبسال
 شنیده ام سخنی خوش که پیر کنعان گفت

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای خوشا روزا که ما معشوق را مهمان کنیم
دیده از روی نگارینش نگارستان کنیم
گر ز داغ هجر او دردی است در دل های ما
ز آفتاب روی او آن درد را درمان کنیم
چون به دست ما سپارد زلف مشک افشان خویش
پیش مشک افشان او شاید که جان قربان کنیم
آن سر زلفش که بازی می کند از باد عشق
میل دارد تا که ما دل را در او پیچان کنیم
او به آزار دل ما هر چه خواهد آن کند
ما به فرمان دل او هر چه گوید آن کنیم
این کنیم و صد چنین و منتش بر جان ماست
جان و دل خدمت دهیم و خدمت سلطان کنیم
آفتاب رحمتش در خاک ما درتافته ست
ذره های خاک خود را پیش او رقصان کنیم
ذره های تیره را در نور او روشن کنیم
چشم های خیره را در روی او تابان کنیم
چوب خشک جسم ما را کو به مانند عصاست
در کف موسی عشقش معجز ثعبان کنیم
گر عجب های جهان حیران شود در ما رواست
کاین چنین فرعون را ما موسی عمران کنیم
نیمه ای گفتیم و باقی نیم کاران بو برند
یا برای روز پنهان نیمه را پنهان کنیم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *