+ - x
 » از همین شاعر
 سعادت جو دگر باشد و عاشق خود دگر باشد
 ای وصل تو اصل شادمانی
 نیست عجب صف زده پیش سلیمان پری
 چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون
 ز بامداد دلم می جهد به سودایی
 پیش از آنک از عدم کرد وجودها سری
 از دفتر عمر ما یکتا ورقی مانده ست
 روز آن است که ما خویش بر آن یار زنیم
 رفتم تصدیع از جهان بردم
 عطارد مشتری باید متاع آسمانی را

 » بیشتر بخوانید...
 طایر دولت اگر باز گذاری بکند
 دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوش
 ترازوی طلایی
 رفیق اهل دل و یار محرمی دارم
 دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد
 برای شما که عشق تان زندگیست
 تا بوی گل به رنگ ندوزد لباس ما
 نه نیروی خودی را آزمودی
 نیزه خورشید
 با شعر، با شراب عجب گیر كرده ام

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

به خدا کز غم عشقت نگریزم نگریزم
وگر از من طلبی جان نستیزم نستیزم
قدحی دارم بر کف به خدا تا تو نیایی
هله تا روز قیامت نه بنوشم نه بریزم
سحرم روی چو ماهت شب من زلف سیاهت
به خدا بی رخ و زلفت نه بخسبم نه بخیزم
ز جلال تو جلیلم ز دلال تو دلیلم
که من از نسل خلیلم که در این آتش تیزم
بده آن آب ز کوزه که نه عشقی است دوروزه
چو نماز است و چو روزه غم تو واجب و ملزم
به خدا شاخ درختی که ندارد ز تو بختی
اگرش آب دهد یم شود او کنده هیزم
بپر ای دل سوی بالا به پر و قوت مولا
که در آن صدر معلا چو تویی نیست ملازم
همگان وقت بلاها بستایند خدا را
تو شب و روز مهیا چو فلک جازم و حازم
صفت مفخر تبریز نگویم به تمامت
چه کنم رشک نخواهد که من آن غالیه بیزم


تا کنون ۱ دیدگاه بر این سروده نوشته شده است   پنهان نمودن

نصراله مسعودی:

بیان واقعیت که هنوزانسانهای ناسوتی بدان یقین نیافته اند.




 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *