+ - x
 » از همین شاعر
 من سر خم را ببستم باز شد پهلوی خم
 چو سحرگاه ز گلشن مه عیار برآمد
 پنهان به میان ما می گردد سلطانی
 یار مرا می نهلد تا که بخارم سر خود
 یار درآمد ز باغ بیخود و سرمست دوش
 در خانه غم بودن از همت دون باشد
 به جان تو پس گردن نخاری
 امروز بحمدالله از دی بترست این دل
 خدمت بی دوستی را قدر و قیمت هست نیست
 از جهت ره زدن راه درآرد مرا

 » بیشتر بخوانید...
 نیکی و بدی که در نهاد بشر است
 هرکه آمد سیر یأسی زین گلستان کرد و رفت
 روز وصل دوستداران یاد باد
 این بار دوم است
 نه دل مفتون دلبندی نه جان مدهوش دلخواهی
 خوشدل کسيکه شد ز ازل آشنای دل
 صلاح کار کجا و من خراب کجا
 سرچشمه
 نبود سواد بلکه بياض اين کتاب چيست
 بهار و گل طرب انگیز گشت و توبه شکن

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دو هزار عهد کردم که سر جنون نخارم
ز تو درشکست عهدم ز تو باد شد قرارم
ز ره زیاده جویی به طریق خیره رویی
بروم که کدخدایم غله بدروم بکارم
همه حل و عقد عالم چو به دست غیب آمد
من بوالفضول معجب تو بگو که بر چه کارم
چو قضا به سخره خواهد که ز سبلتی بخندد
سگ لنگ را بگوید که برس بدان شکارم
چو بر اوش رحم آید خبرش کند که بنشین
بهل اختیار خود را تو به پیش اختیارم
اگرت شکار باید ز منت شکار خوشتر
همه صیدهای جان را به نثار بر تو بارم
نه ز دام من ملالی نه ز جام من وبالی
نه نظیر من جمالی چه غریب و ندره یارم
خمش ار دگر بگویم ز مقالت خوش او
بپرد کبوتر دل سوی اولین مطارم
تبریز و شمس دین شد سبب فروغ اختر
رخ شمس از او منور به فراز سبز طارم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *