+ - x
 » از همین شاعر
 در فنای محض افشانند مردان آستی
 صبح است و صبوح است بر این بام برآییم
 ای سیرگشته از ما ما سخت مشتهی
 بنمود وفا از این جا
 قدر غم گر چشم سر بگریستی
 یا مالک دمة الزمان
 چونک در باغت به زیر سایه طوبیستم
 یار مرا، غار مرا، عشق جگرخوار مرا
 چنان گشتم ز مستی و خرابی
 چه دانی تو که در باطن چه شاهی همنشین دارم

 » بیشتر بخوانید...
 کرزیا! چشم ترا صدقه که گریان می کند
 ربايد غم ز دلها نام جان افزای ميخانه
 پرکرده جرو لایتجزاکتاب ما
 یکی که تازه مسلمان شد
 حرف آخر
 همسایه ی ما شعر نمی خواند و لیک
 در خموشی همه صلح است ، نه جنگ است اینجا
 ربود از بس خیال ساعد او هوش ماهی را
 شرنگس
 گلبرگ نسترن

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

هله رفتیم و گرانی ز جمالت بردیم
جهت توشه ره ذکر وصالت بردیم
تا که ما را و تو را تذکره ای باشد یاد
دل خسته به تو دادیم و خیالت بردیم
آن خیال رخ خوبت که قمر بنده اوست
وان خم ابروی مانند هلالت بردیم
وان شکرخنده خوبت که شکر تشنه اوست
ز شکرخانه مجموع خصالت بردیم
چون کبوتر چو بپریم به تو بازآییم
زانک ما این پر و بال از پر و بالت بردیم
هر کجا پرد فرعی به سوی اصل آید
هر چه داریم همه از عز و جلالت بردیم
شمس تبریز شنو خدمت ما را ز صبا
گر شمال است و صبا هم ز شمالت بردیم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *