+ - x
 » از همین شاعر
 به جان تو که بگویی وطن کجا داری
 ای دریغا در این خانه دمی بگشودی
 ز آب تشنه گرفته ست خشم می بینی
 ایا نور رخ موسی مکن اعمی صفورا را
 راح بفیها و الروح فیها
 باز به بط گفت که صحرا خوشست
 جز ز فتان دو چشمت ز کی مفتون باشیم
 انا لا اقسم الا برجال صدقونا
 جان از سفر دراز آمد
 آمد بهار عاشقان ، تا خاكدان بُستان شود

 » بیشتر بخوانید...
 معشوقه به رنگ روزگارست
 عزیزان چون بدان ساحل رسیدند
 حال دل با تو گفتنم هوس است
 مسافرازسفردلسرد می آید
 ای بسا ناجی که خود جلاد بود
 ای كاش كه خدا دمِ در می گذاشت ام!
 چلو
 ای شاه عرب میر عجم سرور اعلی
 در نیمه شب تعطیلی ام

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

در فروبند که ما عاشق این انجمنیم
تا که با یار شکرلب نفسی دم بزنیم
نقل و باده چه کم آید چو در این بزم دریم
سرو و سوسن چه کم آید چو میان چمنیم
باده تو به کف و باد تو اندر سر ماست
فارغ از باد و بروت حسن و بوالحسنیم
چو تویی مشعله ما ز تو شمع فلکیم
چو تویی ساقی بگزیده گزین زمنیم
رسن دام تو ما را چو رهانید ز چاه
ما از آن روز رسن باز و حریف رسنیم
عقل عقل و دل دل جان دو صد جان چو تویی
واجب آید که به اقبال تو بر تن نتنیم
چونک بر بام فلک از پی ما خیمه زدند
ما از این خرگله خرگاه چرا برنکنیم
همچو سیمرغ دعاییم که بر چرخ پریم
همچو سرهنگ قضاییم که لشکر شکنیم
ما چو سیلیم و تو دریا ز تو دور افتادیم
به سر و روی دوان گشته به سوی وطنیم
روکشان نعره زنانیم در این راه چو سیل
نه چو گردابه گندیده به خود مرتهنیم
هین از آن رطل گران ده سبکم بیش مگو
ور بگویی تو همین گو که غریق مننیم
شمس تبریز که سرمایه لعل است و عقیق
ما از او لعل بدخشان و عقیق یمنیم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *