+ - x
 » از همین شاعر
 ایها الساقی ادر کأس الحمیا نصف من
 حکم البین بموتی و عمد
 چو نماز شام هر کس بنهد چراغ و خوانی
 ما دست تو را خواجه بخواهیم کشیدن
 عشق تو مست و کف زنانم کرد
 کسی کو را بود در طبع سستی
 ساقیا عربده کردیم که در جنگ شویم
 بخت نگار و چشم من هر دو نخسبد در زمن
 هزار جان مقدس فدای روی تو باد
 هست به خطه عدم شور و غبار و غارتی

 » بیشتر بخوانید...
 شاعر
 ای خوش آن وقتی که رخسارت گل بيخار بود
 برخاستن
 عکس روی تو چو در آینه جام افتاد
 باغهای معلق بابل
 آن چیست یکی دختر دوشیزه ی زیبا
 لحظه یی که زندگی در فکر نان آلوده شد
 اگر به کوی تو باشد مرا مجال وصول
 اين بود خواهش يگانهٔ ما
 شباهنگ

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

از بت باخبر من خبری می رسدم
وز لب چون شکر او شکری می رسدم
شکر اندر شکر اندر شکر است
شکری در دهن است و دگری می رسدم
هر دم از گلشن او طرفه گلی می سکلم
هر زمان تازه گل از شاخ تری می رسدم
خیره از عشق ویم کز هوسش هر نفسی
عاشق سوخته خیره سری می رسدم
آن یکی زرد شده کتش او می کشدم
وین دگر هست که از وی نظری می رسدم
وان دگر بر در آن خانه او بنشسته
که در ار باز نشد بانگ دری می رسدم
وان یکی بر سر آن خاک سرک بنهاده
که ز خاکش صفت جانوری می رسدم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *