+ - x
 » از همین شاعر
 هله نومید نباشی که تو را یار براند
 بدید این دل درون دل بهاری
 ای که تو چشمه حیوان و بهار چمنی
 مستی سلامت می کند پنهان پیامت می کند
 ای کهربای عشقت دل را به خود کشیده
 رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن
 من اگر پرغم اگر خندانم
 عشق تو خواند مرا کز من چه می گذری
 
 اخی رایت جمالا سبا القلوب سبا

 » بیشتر بخوانید...
 تعویذ
 نه هرکس خود گرد هم خودگداز است
 نا تسلیم
 دارو
 مادر مرا نبخش
 زمین برفی پاکم پر از جوانه شوم
 موج زن هر طرف دريای حسن يار ماست
 برنیامد از تمنای لبت کامم هنوز
 نه نشاط و نه ماتمی دارم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

منم آن دزد که شب نقب زدم ببریدم
سر صندوق گشادم گهری دزدیدم
ز زلیخای حرم چادر سر بربودم
چو بدیدم رخ یوسف کف خود ببریدم
سر سودای کسی قصد سر من دارد
کی برد سر ز کف آنک از آن سر دیدم
چو بگفتم نبرم سر سر من گفت آمین
چون غمش کند ز بیخم پس از آن روییدم
این چه ماه است که اندر دل و جان ها گردد
که من از گردش او بس چو فلک گردیدم
جان اخوان صفا اوست که اندر هوسش
همه دردی جهان در سر خود مالیدم
اندر این چاه جهان یوسف حسنی است نهان
من بر این چرخ از او همچو رسن پیچیدم
هله ای عشق بیا یار منی در دو جهان
از همه خلق بریدم به تو برچفسیدم
زان چنین در فرحم کز قدحت سرمستم
زان گزیده ست مرا حق که تو را بگزیدم
بنهان از همه خلقان چه خوش آیین باغی است
که چو گل در چمنش جامه جان بدریدم
اندر آن باغ یکی دلبر بالاشجری است
که چو برگ از شجر اندر قدمش ریزیدم
بس کنم آنچ بگفت او که بگو من گفتم
و آنچ فرمود بپوشان و مگو پوشیدم
شمس تبریز که آفاق از او شد پرنور
من به هر سوی چو سایه ز پیش گردیدم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *