+ - x
 » از همین شاعر
 ای گشته ز تو خندان بستان و گل رعنا
 چو فرستاد عنایت به زمین مشعله ها را
 من چو موسی در زمان آتش شوق و لقا
 بسوزانیم سودا و جنون را
 گفتی شکار گیرم رفتی شکار گشتی
 آتشینا آب حیوان از کجا آورده ای
 چه آفتاب جمالی که از مجره گشادی
 سخن تلخ مگو ای لب تو حلوایی
 ای دلزار محنت و بلا داری
 ای آنک تو خواب ما ببستی

 » بیشتر بخوانید...
 دموکراسی
 عشق من عاشقم باش
 ای كاش! این قَدر تك و تنها نمی شدی
 اگر با تو نبودم
 ای دل مباش یک دم خالی ز عشق و مستی
 هر صبح از سلام تو آغاز میشوم
 ز فسانهٔ لب خامش که رسید مژده به گوش ما
 بشری اذ السلامه حلت بذی سلم
 بوزینه و انسان

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آری ستیزه می کن تا من همی ستیزم
چندین زبون نیم که ز استیز تو گریزم
از حیله خواب رفتی هر سوی می بیفتی
والله که گر بخسپی این باده بر تو ریزم
ای دولت مصور پیش من آر ساغر
زودم به ره مکن جان من سخت دیرخیزم
هر لحظه روت گوید من شمع شب فروزم
هر لحظه موت گوید من ناف مشک بیزم
نپذیرم ای سمن بر کمتر ز هجده ساغر
نرمی کن و حلیمی ای یار تند و تیزم
ای لطف بی کناره خوش گیر در کنارم
چون در بر تو میرم نغز است رستخیزم
ساغر بیار و کم کن این لاغ و این ندیمی
من مست آن عروسم نی سخره جهیزم
خواهم شراب ناری تو دیگ پیشم آری
کی گرد دیگ گردم آخر نه کفچلیزم
درده شراب رهبان ای همدم مسیحان
نی چون خران عنگم نی عاشق کمیزم
خامش ز عشق بشنو گوید تو گر مرایی
من یار رستمانم نی یار مرد حیزم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *