+ - x
 » از همین شاعر
 مرا یارا چنین بی یار مگذار
 سنگ مزن بر طرف کارگه شیشه گری
 بیا هر کس که می خواهد که تا با وی گرو بندم
 ماییم و دو چشم و جان خیره
 نو به نو هر روز باری می کشم
 ربود عشق تو تسبیح و داد بیت و سرود
 دلارام نهان گشته ز غوغا
 بار منست او بچه نغزی، خواجه اگرچه همه مغزی
 قلم از عشق بشکند چو نویسد نشان تو
 از این درخت بدان شاخ و بر نمی بینی

 » بیشتر بخوانید...
 اگر خونین دلم یاقوت گردد
 عاقبت عشقت مرا رنجور کرد
 وقت سحر است خیز ای طرفه پسر
 اگر به گلشن ز نازگردد قد بلند تو جلوه فرما
 نسیم شانه کند زلف موج دریا را
 نگاهی فر این جان در بدن بین
 به کوی میکده هر سالکی که ره دانست
 درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد
 فریاد بی آوا
 زمین نخستین

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

اشکم دهل شده ست از این جام دم به دم
می زن دهل به شکر دلا لم و لم و لم
هین طبل شکر زن که می طبل یافتی
گه زیر می زن ای دل و گه بم و بم و بم
از بهر من بخر دهلی از دهلزنان
تا برکنم ز باغ جهان شاخ و بیخ غم
لشکر رسید و عشق سپهدار لشکرست
صحرا و کوه پر شد از طبل و از علم
ما پر شدیم تا به گلو ساقی از ستیز
می ریزد آن شراب به اسراف همچو یم
دانی که بحر موج چرا می زند به جوش
از من شنو که بحریم و بحر اندرم
تنگ آمده ست و می طلبد موضع فراخ
بر می جهد به سوی هوا آب لاجرم
کان آب از آسمان سفری خوی بوده ست
اندر هوا و سیل و که و جوی ای صنم
آب حیات ما کم از آن آب بحر نیست
ما موج می زنیم ز هستی سوی عدم
نی در جهان خاک قرار است روح را
نی در هوای گنبد این چرخ خم به خم
زان باغ کو شکفت همان جاست میل جان
یعنی کنار صنع شهنشاه محتشم
بس بس مکن هنوز تو را باده خوردنی است
ما راضییم خواجه بدین ظلم و این ستم
خاموش باش فتنه درافکنده ای به شهر
خاموشیش مجوی که دریاست جان عم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *