+ - x
 » از همین شاعر
 ای دشمن روزه و نمازم
 امروز روز شادی و امسال سال گل
 عشق گزین عشق و در او کوکبه می ران و مترس
 هر که بهر تو انتظار کند
 یا ساقیةالمدام هاتی
 ای خدایی که مفرح بخش رنجوران تویی
 هر چند بی گه آیی بی گاه خیز مایی
 یک پند ز من بشنو خواهی نشوی رسوا
 مگر این دم سر آن زلف پریشان شده است
 سنگ مزن بر طرف کارگه شیشه گری

 » بیشتر بخوانید...
 نه بارم بر سر دوشی نباشد هم بدوشم بار
 خیال قرب غفلت دوری از انس است محرم را
 به سر جام جم آن گه نظر توانی کرد
 در کوچه سکوت دلش سخت خسته بود
 شب
 دود
 خلعت ناز تجرد خانه زادان عدم را
 بزن دفی که مرا با شرار وصل کند
 یک سایه نوازش
 یک واپسین درود

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

امشب جان را ببر از تن چاکر تمام
تا نبود در جهان بیش مرا نقش و نام
این دم مست توام رطل دگر دردهم
تا بشوم محو تو از دو جهان والسلام
چون ز تو فانی شدم و آنچ تو دانی شدم
گیرم جام عدم می کشمش جام جام
جان چو فروزد ز تو شمع بروزد ز تو
گر بنسوزد ز تو جمله بود خام خام
این نفسم دم به دم درده باده عدم
چون به عدم درشدم خانه ندانم ز بام
چون عدمت می فزود جان کندت صد سجود
ای که هزاران وجود مر عدمت را غلام
باده دهم طاس طاس ده ز وجودم خلاص
باده شد انعام خاص عقل شد انعام عام
موج برآر از عدم تا برباید مرا
بر لب دریا به ترس چند روم گام گام
دام شهم شمس دین صید به تبریز کرد
من چو به دام اندرم نیست مرا ترس دام


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *